عشق مستلزم از دست دادن عقل است.عقلی که انسان را از خطرات آگاه میسازد و میگوید
نرو که راهی بس دشوار و نا رسیدنی است.
عشق گوید می دانم درست می گو یی ،اما چه کنم که غایت من اوست و غایت تو تندرستی است.
عقل گوید این چه راهیست که آخرش ویرانی است. عشق گوید در راه او ویرانی خود زندگی است .
عقل گوید جوابهایت برای من قابل درک نیست ،از همین حالا مجلس سوگواری برایت ترتیب میدهم
چون آخر کارت برایم معلوم است. عشق گوید لازمه من شدن از بین بردن مادیات است،هر وقت
ترازوی سنجش خود را به دور افکندی می توانی همراه من شوی. من تو را به ژرفای دریاهای عظیم،
بر فراز قله های بلند،در قلب خورشید ،بر روی ابرهای بی کران،به جزایر اسرار آمیز،آسمان های
هفت گانه و همه چیزهایی که قدرت درک آن را نداری خواهم برد. به تو نشان میدهم که چشم
معشوق بسان دریاست،ابروانش بسان کمان رزم آوران،لباسش بسان دو قوس ماه ، سخنانش
بسان جزایر اسرار آمیز . تو ای عقل با من بیا تا همه اینها را که گفتم نشانت دهم. عقل گفت
اگر این طور که تو می گویی من میشوم عشق،و دیگر عاقلانه کاری نخواهم کرد . هر دو به راه
افتادند. عشق که راه را نشان می داد پیش می رفت و عقل از پس او می آمد عشق از فراق
دیدار گریست. عقل گفت چرا گریه می کنی، مگر رسیدن به این همه لطف گریه دارد؟ عشق
گفت شرط اول اظهار ناتوانی است و دوباره به راه افتادند . عشق اسرار درونی را بیرون آورد تا
به معشوق بدهد عقل گفت این چه کاریست که می کنی آیا می دانی با این کار معشوق را
مغرور می کنی؟ عشق گفت شرط دوم صداقت داشتن برای اوست و دوباره حر کت کردند این
بار عشق اضافه های خود را از خود دور می کرد . عقل گفت بیرون نریز شاید به کارت آید ؟
عشق گفت شرط سوم طهارت و پاکی است. باز به راه ادامه دادند. این بار عشق تیغی را
صیقل می داد و تیز می کرد . عقل گفت این دیگر چیست و چه حکمتی دارد ؟ عشق گفت
آخرش فنا شدن به دست خود. عقل که کاسه صبرش لبریز شده بود برگشت و از آن روز تا
حال واز حال تا قیامت دشمن عشق شد.
+ نوشته شده توسط ریحانه در دوشنبه 21 فروردین1385 و ساعت
0:34 |